صدایم کن
باورم نمیشه نیستم توی خواب و تو خیالت ، آخر عاشقی اینه بشینم من چشم به راهــــــت ، باورم نمیشه چشمــــــــــــــــــــــــــات منـــــــــــــــــــــــــــــــــو دوســـــــــت نداشتـــــــــه باشـــــــــــــــــــــن توی مرز بـــــــــــــی نهایت ، از مـــــــــــــــــــــن و دلــــم جــــــــــدا شن مگه مــــــــــن واست نداشتــــــــــــــــــم ، توی عاشقـــــــــــــــی صـــــــداقت که تـــــــــــو باز رفتـــــــــــی و اینجور ، به دلـــــــــــم کردی خیــــــــــــــانت تویــــــــــــــــــــی که هر روز و هر شب ، به جونــــــم قســــــــــــم می خوردی چطوری بایـــــد مــــــــــــــــی دیدم ، دلتـــــــــو بـــــــــــــه اون سپـــــــــــردی دلــــــــــــی که همیشــــــــــــــــــــه با من ، از عشـــــق و وفـــــــا می خوندش چطوری باید مـــــــــــــی دیدم ، رفتش و پیشـــــــــم نــــــــــــــــــــموندش از روزی که رفتی و نیستــــــــــــی ، مثل بارون مــــــــــــــن می بارم من رو دیوار اتاقـــــــــم ، عکسهاتــــــــو خاطـــــــــــــره دارم توی تنهایـــــــی شبهــــام ، اگه مـــــــــــن یه روزی مردم بدون از دوریه چشمات ، همیشه غصه مـــی خوردم غصه ی این که بری و هیچ موقع نبینمت مــــن یا اینکه تنهــــــــــــــــــــــــــــــــا بمونم با یه کوله باری از غـــــــــم شعــــــــــــــری از معصومه جهـــــش از دل U رفتن تو ... غصه میخوره این دلم ، از دوری و ندیدنت دلواپس روزیه که ، دیگه هیچ وقت نبیندت خدا خودش می دونه که ، چقدر دلم تنگه برات دنیا رو بی تو نمیخوام ، تموم زندگیم فدات چه روزای قشنگی بود ، خوردیم قسم نشیم رها اما نکردی باورم ، رفتی شدی ازم جدا رفتی و جا گذاشتی باز ، عکسهای یادگاریتو یادت میاد گفتی بهم ، تا آخر موندگاری تو یادت میاد شبی رو که ، اشکی اومد رو گونه هات چشام به چشمات خیره بود ، غم و میدیدم تو نگات یادت میاد اون روزی که ، نگام بودش پناه تو اما حالا چی شده که ، میگی بودم گناه تو حالا بازم جات خالیه ، تو لحظه های بی کسی بیا و باز پیشم بمون ، که تو برام همه کسی بیا و باش ستاره ای ، تو آسمون سرنوشت که اینبار خدا قصمونو ، به عشقمون از سر نوشت بیا که این دلم شده ، از غصه داغون واسه تو میخوام که اینبار من بگم ، دوستت دارمهامو به تو I love you قرار نبود ... یه لحظه غصتونو فراموش کنیـــد بیایید و به درد من گوش کنیـــــــد نمی خوام قصمو با ناله آغاز کنـــم سفره ی این دل و با گریه هام باز کنم قرار نبـــــــــــــــــود ... یه روزی این دلو دادم ، به دست لیلی ، بی گناه اما افسوس که حــــــالا ، میگم بوده یه اشتباه میگم که اون روزا دیگه ، واسه دلم تموم شده اما حیف که گریه هام ، به پای اون حروم شده به من میگفت تو عاشقی ، نباید که ساده باشم آخه قرار نبود که من ، عاشق و دلداده باشـم آخه قرار نبود که اون ، توی قلبم بمونـه واسه تموم لحظه هام ، بیاد و شه یه بهونــه قرار نبود که این دلو ، جا بذارم تو رویاهام همش میگم خدا کنه ، بگه که میمونه باهام بگه که عاشق بوده و، حرفاش یه شوخی بود و بس اما نه انگار که دلش ، شده اســیر یک هـوس آخه میگه که این روزا ، گریه خیلی بهم میـاد میدونستم که یه روز ، میگه ازم بدش میاد میخوام که نفرین بکنم ، به اون نگاه بی وفـاش اما نه اینبار هم میگم ، خدا باشه پشت و پناش شعر : معصومه جهش منو تو روزای پاییــــــــــــــز واسه این عشق شورانگیز توی این فصل غم انگیــــــز میشناســــــــــــــــــــــــی منو تو نــــم نـــــم بـــــارون واسه یه بار دیدنمــــــــــون زیر سایـــــــه بون خونمـون میشناســــــــــــــــــــــــی منو تو فانوس نگـــــــــــــات واسه اون رنگ چشـــــــات تو کلبه ی خاطره هــــــــات میشناســــــــــــــــــــــــی منـــــو از آهنــــــــــگ صدام از سوز آه گریـــه هــــــــــام از حرف زدن با یک نـــــــگام میشناســــــــــــــــــــــــی منو تو راه این سفـــــــــــــر واسه خوندن 2 بیت غــــــزل در جستجوی همسفــــــــر میشناســــــــــــــــــــــــی منــو تو کهکشونـــــــــــــــها میــــون اون قاصدکــــــــــــها واسه یادگار دلـــــــــــــــــها میشناســــــــــــــــــــــــی منو تو هفتا آسمـــــــــــــون روی ابـــــرا ، تو خیابـــــــــون واسه خواستن دلامــــــــــون میشناســــــــــــــــــــــــی آره من همونم که شناختــــــــــی تک و تنها تو خیالت جام گذاشتی من شدم مسافرت توی شهر قصه ها نذار که من پیاده شم تو خلوت خاطره ها من شدم یه آشنا به قصه ی بود و نبود حرف دلم جز عاشقی به خدا چیزی نبود من شدم دیوونه ی رنگ سبز اون چشات حرفی بزن وقتی می خندی تو با ناز نگات من شدم ستاره ای تو آسمون چشمونت نذار که من هم گم بشم تو دستای مهربونت من شدم یه قاصدک واسه ی پرواز دلت تو روی اسمم خط نزن ، می خوام باز ببینمت من شدم قصه گوی تموم اون خاطره هات می خوای بگه کجای اون قصه ها رو دلم برات جایی که شدی یه آرزو واسه قلب خسته ام یا جایی که به خاطرت بال و پر شکسته ام جایی که جرأت نداشتم من بگم دوستت دارم یا جایی که گفتم فقط تورو دارم آره مــــــــــــــــــن فقط تو رو دارم
معصومه جهش با نگاه اولت گفتی بهم دوستت دارم نمیخوام تو زندگی دوباره من کم بیارم با نگاه دومت گفتی بهم تورو دارم اهل کدوم دیاری چون که فقط تورو دارم با نگاه سومت تو رمز دل و شکستی با صد بهانه اومدی و پیش من نشستی با نگاه چهارمت چه زود غم تو دلم کاشتی کاش که یه بار از ته دل تو مارو دوست میداشتی شعر : معصومه جهش گفتی:تو عاقل تر از اینی،این کارا از تو بعیده التماس کردم که یک شب لاعقل بیا تو خوابم گفتی:هزیون تموم کن،انگاری تبت شدیده!! گفتم :ارزو دارم تو مال من بشی یه روزی گفتی: توی این دنیای بی رحم کی به ارزوش رسیده! اگر سخره وسنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد،صدای آب هرگز زیبا نخواهد بود خسته از هر دوجهان است، به دادش برسید در فراق رخ مهتاب گرفتار شده... اشکش از دیده روان است،به دادش برسید گرچه از آتش عشق سوخته بال و پر او... باز هم بسته زبان است ،به دادش برسید گرچه پروانه است در دل آتش عشق... آن پدوانه جوان است،به دادش برسید می شکفد که تو را برای آن چه که هستی، دوست بدارم نه برای آن چه که به من دادی. وقتی تو را انکار می کنم، در واقع خودم را محروم می کنم از عشقی که به آن نیاز دارم. از تو همان چیزی را می گیرم که در تو می بینم. اگر نگاهم را عوض کنم؛ چیز های بیش تر و بهتری از تو خواهم گرفت. آری، من و تو به لحاظ صورت با هم فرق داریم. اما فراموش نکنیم که هر دوی ما، قطره هایی هستیم که از دریای خدا برخواسته ایم و در برابر این دریا یکسانیم. جوان صحرا نشینی، سر گردان در صحرا می رفت تا این که خود را در کنار چاهی یافت. دختری بسیار زیبا چون قرص ماه از آن،آب می کشید. به او نزدیک شد و گفت:(دیوانه وار عاشق تو هستم!) دختر جوان پاسخ داد: کنار چشمه زنه دیگری هم هست؛ چنان زیباست که من حتی لایق خدمتکاری او هم نیستم. جوان روی بر گرداند، کسی نبود! پس دختر ندا سر داد:صداقت چه زیباست و دروغ چه زشت! می گویی واله و شیدای منی اما همین بس که از زن دیگری با تو سخن گویم تا روی از من بر گردانی!! از دل ما نرود مهر و وفا، بد تر شد مثلا خواستم این بار مودب باشم و به جای (تو) بگویم که (شما)، بد تر شد این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد بلکه برعکس فقط رابطه ها، بد تر شد اسمان وقت قرار من و تو ابری بود تازه با رفتن تو وضع هوا، بد تر شد چاره،دارو دوا نیست که حال بد من بی تو با خوردن،دارو دوا، بد تر شد روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت آمدم پاک کنم عشق تو را، بد تر شد
دباره دیدن تو شده واسم یک آرزو می خوام واسه آخرین بار بگیرمت در آغوش شاید که این بار غم تو، بشه واسم فراموش واست نوشتم نامه ای شاید دلت بسوزه نیستی اما دوستت دارم هنوزم که هنوره غم غربت چشمات،مثل غروب دریاست نشسته در نگاه من یک دنیا عشق و التماس بدجور دلم تنگه واست، می خوام که بار ببینمت ستاره ی سهیلمی، ار آسمون بچینمت از شبای بی ستاره عاشقی شرط عبوره گوشه ی قلب بزرگت اگه من باشم غمی نیست من رو زندونه خودت کن،عاشقی جرم کمی نیست شهر عاشقان دیروز،شهر سنگو ، شهر شیشست یه تکاپوی مداوم،یه هیاهوی همیشست زندگی تو شهر آهن،رنگ عاشقی نداره می خوای عاشق باشی اما، دل سنگت نمی ذاره روزا از رنگ صدا پر، شبا ار ستاره خالی شب و روز میادو میره،روی تاب بی خیالی دل ما ز بی وفایی معشوق شکسته است من گفتم می روم ! او نگفت جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست... گفت خدا نگهدار موفق باشی... من رفتم اما او مرا تنها گذاشت... تا با تمام چیزهایی که نگفت زندگی کند. نه ... دلش باهام نبود ... نمی دونم تقصیر کدوم شیر پاک خورده ای بود که اومد نظرشو عوض کرد ... وگرنه من که سرم به کار خودم گرم بود ... صبح تا شب به فکر خنده های اون بودم ... مبادا کاری کنم دلش بگیره ... مبادا کاری کنم از دستم ناراحت بشه ... اما یه جای کار اشکال داشت ... نمی دونم کجا ولی یه چیزی مثل خوره افتاده بود به جونم ... نکنه اون دلش با من نباشه ... آخ که چه شبایی رو با ابن فکرکه نکنه اون همقدم خیانت شده صبح کردم ... اما نه .. می دیدم داره بهم می خنده ... منو نوازش می کنه ... اگه کلکی تو کارش بود که این کارا رو نمی کرد ... تا اون روز شوم رسید و دیدم بله همه چی دروغ بوده ... من تا حالا توی بازی اون یه مهره بودم که حالا داشت منو دور می انداخت ... دیگه دلم باهاش نبود ... البته دلی نداشتم که باهاش باشه ... به همین راحتی دلم شکست ... راه اشتباه توقصه عاشقيمون كجاي كاردرست نبود؟ كدوم بهونه غريب ماروبه سوي غم كشوند كجاي كاردرست نبود تو ارتباط قلبمون كدوم حسودي ياري دادجداشه ازهم راهمون حرف ما با هم يكي بودآرزومون شبيه هم خرابي قصه چي بود عشقت گرفتي ازدلم كجا به بيراهه زديم توجاده عاشقيمون ابرسياهو كي كشيد توآسمون آبيمون كي خط زده خاطره هاازتودلاي ما دوتا كي توي راه عشقمون يه سد كشيده بيصدا توقصه عاشقيمون كجاي كاردرست نبود؟ كدوم بهونه غريب ماروبه سوي غم كشوند جسارت دستاي كي گرفته ازما عشقمون ازيمن حرفاي كي بودغصه اومدسراغمون كجاي كاربه اشتباه شديم گرفتاره بلا دست حسودكي اومد مارو نشوند ازهم جدا خب که چی ؟ رفتی ؟ فکر می کنی توی این بازی تو برنده شدی ؟ نه ... درسته که قلب منو ساده شکستی اما این تو بودی که بازنده حقیقی این ماجرایی ... می دونی چرا؟ جوابشو شاید یه روز یه جایی که محل همیشگی دیدارمون بود بهت بگم ... پس قرار ما باشه برای روز انتقام باغ گریه ساعت بغض ... شبانه های ممتد در پس روزای همیشگی ... چه بسیار میان و میرن ... آدما رو ببین که هر کدوم دارن با دغدغه های خودشون سرو کله می زنند ... هرکی توی فکر امروز وفردای خودشه ... این وسط تکلیف عشق معلوم نیست ... یکی میگه عشق کو ؟ یکی میگه عشق مرده ... یکی میگه عشق دروغه ... اما دل عاشق من یه چیز دیگه میگه ... من عاشق شدم وبا احساس عاشقی دنیا رو رنگ دیگه نقاشی کردم ... من عاشق شدم و به خودم رسیدم ... من عاشق شدم وبا عشق شبانه هام بوی تن تو گرفت ... من عاشق شدم تا زندگی رو تازه تر ببینم ... زیباتر از لحظه های عاشقی نیست ... چه زیباتر از این حس که احساس کنی در همون هوایی نفس می کشی که یارت هم نفس می کشه ... زیر همون آسمون راه میری که رویای بیدارت هم داره همون جا راه میره ... عاشقی رو با گفتن نمی شه توصیف کرد که باید عاشق بود تا فهمید ... حالا توی فکر لحظه های همقدم شدن با همنفسم هستم ... امروز روز ما شدن من و یاره ... وقته خوب وعده گی تازه تر از همیشه باش به وقت خوب ماشدن سکوتو یک ترانه کن برای همصدا شدن تازه تر از غنچه وبرگ تازه تراز سپیده باش رنگی تراز رنگین کمون باغ خزون ندیده باش به وقت وعده گی بزن به کوچه ی عشق وخیال پر کن ترانه رو پراز حس رسیدن به محال تو پچ پچ ثانیه ها ساعت واز گذر بگیر بذارکه وقت ما شدن تا همیشه بشه اسیر تازه تر از همیشه باش برای من که با توام به وقت خوب وعده گی فاصله ها رو می شکنم گلپوش تر از دشت گلا زلال تر از ترانه باش به حرمت قرار عشق نسیم عاشقانه باش طلوعی باش برای من شعر غروب غصه باش ستاره تر برای ماه پایان خوبه قصه باش وقتی تو رو می بینم نفسم پر میشه از بوی تن تو ... بوی یاس ونرگس و مریم ... دلتنگی از همون جداشدن من وتو شروع میشه تا لحظه دیدار دوباره ... کاش وقته ما شدن تموم نمی شد ... اما امید به دیدار فردا نمی ذاره که دستخوش غم بشم ... منتظر تموم فرداها می مونم ... برای گفتن ازعشق تمامی غم ها را وا می نهم ... امروز نه حرف غم است نه خودکشی نه فقر نه حسرت ... امروز می خواهم عاشق باشم ... می خواهم از امید بگویم که سالهاست در دلم مرده ... می خواهم رنگین کمان بر آسمان خاکستری خانه ام نقاشی کنم ... می خواهم دلدادگی را تجربه کنم ... می خواهم عاشقی را به نشانه اعتراض به غم در دلم مهمان کنم ... کیست که بخواهد در ضیافت گل و باران مرا به بوسه ای تسکین دهد ؟ امروز میخواهم فارغ از غم های همیشگی برای لحظه ای در رویاهایم عاشق باشم ... می خواهم امید نداشته ام را در کنارم ببینم ... امروز در واژه هایم نشانی از غم نیست ... امروز جز عشق در من نیست ... خوب من تواین تنهایی و کابوس تو دست مرهم من باش واسه تاریکی قلبم بیا خورشید روشن باش میون دفتر شعرم هزار واژه به نام توست بیا شاید حضور تو غما رو از دل من شست تونابی جنس مهتابی تو خوبی از بدی دوری تو بارونی پر از ایثار تو از جنس گل و نوری می خوام باشم کنار تو به نام بوسه و مهتاب شروع میشم کنار تو منو دریاب منو دریاب بذار با نام یک عاشق بشم جاری تو قلب تو برای ختم اشک من قبول کن بودن من رو تونابی جنس مهتابی تو خوبی از بدی دوری تو بارونی پر از ایثار تو از جنس گل و نوری چه خوب است هوای عاشقی ... بگذار ترنم باران عشق را احساس کنم ... امروز حرف من عشق وعاشقی است ... بگذارید برای لحظه ای در رویاهایمان عاشق باشیم وعشق بورزیم ... برای غم فردا هم وقت باقی است ... امروز را دریاب ... وقتی از گریه پرم ... وقتی تمام غمای دنیا توی دلم به مهمونی اومدن ... وقتی از تمام قشنگی های روزگار فقط دل نگرونی سهم من میشه ... وقتی هزاران حسرت به دلم مونده ... هیچی ندارم جز دلخوش کردن به عشق ... واما عشق ... اول احساسی بود که منو به من شناخت ... بعد از گذر از لحظه های آشنایی غم های عشق یکی یکی از راه رسیدن ... اما من عاشقترین بودم و غمها نمی تونست دلیل خوبی برای جدایی من از تو باشه پس موندم ... دلخوش به اینکه فرهاد وار به شیرینم پابندم ... اما عشق در تو نبود ... تو می خواستی بری و چه راحت تصمیمتو عملی کردی ... بعد از رفتنت من همه چی رو از دست دادم ... شکستم اما تاب تحمل خرد شدن رو نداشتم وندارم ... این روزا هوای خودکشی و نیستی منو به خودش مشغول کرده ... ما که هیچی نداشتیم عشق بود که اون هم جز غم حاصلی نداشت ... حالا که من مغرور رو شکستی منو به خودم بگذار که خسته ام و سیاه پوش ... بخت سیاهم تا ابد سیاه می مونه ... خودکشی یه میز و دوتا صندلی یه کلت ویه جا سیگاری حلقه دود توی هوا خاطره های تکراری آلبوم خالی از یه عکس نور چراغه نیمه جون یه استکانه زهر مار سرنگ آلوده ی خون خمار دیدن توام تو فکر مرگ و خودکشی گرچه توخاطرات من هر روز تو من رو میکشی یه عکس توی قابه هنوز عکس من و تو پیش هم اونم می خوام پاره کنم به سیم آخر می زنم منم که بازنده شدم آخه تو کارت بردنه تو این قمار سهم کسی که باخت و جا زد مردنه خاکستره سیگار ومن کلت و شقیقه وفشنگ یه نفس عمیق حالا تیر خلاص صدای بنگ حالا من پرواز رو تجربه می کنم ... از تن مرده ام آیینه ای بساز برای عبرت ... من قربانی دنیای بی رحمی هستم که عشق بازیه دو روزه آدمکای انسان نماست ... با خون من نقشی از آفتاب بکش ... شاید تن سردم مجالی باشه برای رویش خورشید بر درخت آسمان ... من مردم ... اما رویاهای بر بادم زنده اند ... قطار روزگار می گذرد ... و من در ایستگاه فقر گذرش را به نظاره می نشینم ... ایستگاهی که در آن گرسنگی وتشنگی به عدالت تقسیم می شود ... ایستگاهی که در آن سهم هر ثانیه تو کوله باری از هزاران حسرت است ... حسرت داشتن یک تن پوش برای پوشاندن عریانی زخم های بی مرهمت ... حسرت داشتن یک پنجره در خانه ای کاه گلی تا نظاره گر رقص شاپرکی بر گل باشی ... حسرت داشتن عروسکی تا روزهای کودکیت را با دلخوشی کودکانه به تهاجم زمان بسپری ... حسرت داشتن مداد رنگی برای خط زدن بر دیوار سفید سکوت ... حسرت داشتن یک دوچرخه تا پرسه های نوجوانیت رنگ انزوا نباشد ... حسرت داشتن لقمه ای نان تا به هنگام عبوراز کنار نازنین گرسنه ات دستت خالی از امید نباشد .. حسرت روزهای جوانی که با سیلی جانانه ای از پدر می گذرد ... حسرت ها بسیارند ... ایستگاه فقر شلوغ است ... به تماشای حقارت ما بنشین ... ما که دلخوش به داشتن سنگی هستیم که جای نان به سینه می کشیم ... ما را بنگرید که تهاجم غم ها ما را به نیستی سوق می دهد ... مقصد مسافران معلوم است اما قطار موعود کجاست ؟ قطاری که در آن خنده به تساوی تقسیم شود ... در آن عشق ناخدا باشد ... در آن تنها حسرت ما نداشتن حسرت باشد ... در آن گرسنگی در قفس به اسارت وا مانده وحیران باشد ... قطار موعود کجاست ؟ درایستگاه پر ازدحام غصه و حسرت ثانیه ها چه به ناروا جاریند ... تنها عشق است که گهگاهی سهم ما می شود ... که آن هم با خواست روزگار رنگ پاییز می گیرد ... و تنهایی ها را در میان حسرت ها به من وتو می سپارد ... من راهیم اما راه دراز است ... پای پیاده به مقصد نمی رسم ... قطار موعود کجاست ؟ انتخاب اشتباه فکر می کردم حرفای تازه ای هست توی فکر اون که گفت کلاغا پر یه شروع تازه بود تو فکر ما ولی سهممون شده حس خطر با توام ای که پر ازشب بدی چرا می کشی اصالت منو خالیه قلب تو از یه حس ناب چرا تطهیر می کنی تن غمو تو که همزاد سکوت وسایه ای چرا پنهون میشی تو رختای نور بشناسون خودتو به من که من خسته ام بس که شنیدم حرف زور توکه گفتی آسمون آبی میشه با تولد ترانه امید ولی بعد این حضور سایه ساز دیگه چشمونم ستاره رو ندید توی برزخ حضور شوم تو فکر گلدون وگلای پرپرم گول حرفای تو خوردم منه کم تو رو آوردمو ریشه مو زدم قطار موعود نیاز به یاری من وتو برای جاری شدن دارد ... بیا تا با عشق ... با خواستن ... با پشت پا زدن به حسرت ها ... قطار را به ایستگاه فقر بکشانیم ... و راهی آینده شویم ... درکنار هم ... باهم ... چشم در چشم ... رو در رو ... در اندیشه تقسیم لحظه هایمان ... اما افق رنگ خون است ... روزگار دشت جنون است ... بهار رنگ خزون است ... پشت سر ... کویر است ... من و تو محصور این حصاریم ... می خواهم که با تو باشم اما نمی شود ... خانه من ویرونه ای است که تنها اطاقش سقفی برای سد شدن بر ورود باران ندارد ... خودروی من پاهای تاول زده من است که سالهاست به پارگی کفش هایم خو کرده ... سفره من خالی از نان است ... می خواهم که تو را با خود شریک کنم ... دلم می خواهد ... اما عقلم مرا نهی می کند ... عقل می گوید ... چگونه رای به سیاه شدن لحظه هایش می دهی ... کابوست را به او نسپار ... اما دل ... دل می گوید ... او عشق توست ... او همه توست ... او سهم توست ... دریابش ... بنگر بانوی من ... من همینم ... برهنه ترینم ... لباسم را به یغما بردند ... دلم می خواهد که تو را داشته باشم ولی چگونه ؟ حق را از من ستاندند ... آدمکانی که گرم خویشند .... آنانند که عشق را هم در من میمیرانند ... افق را نگاه کن ... ما هیچ آینده ای نداریم ... خوب نگاه کن ... ما در سکون به انتها می رسیم ... ما محکومیم به تنهایی در کنار هم ... من اسیر سیاهی این روزگار رو به زوالم ... تو شیرین قصه های منی ... نمی خواهم تلخی لحظه هایم را به تو هدیه کنم ... اما قول میدهم ... به سراغت خواهم آمد ... آن زمان که ... خاک من جنس طلا ... خانه من سبز از حضور بهار ... کفش من بی روزن ... شهر من آباد ... دست من پر ... و حرفم لبالب از امید باشد ... تاب بیاور که روشنایی سحر نزدیک است ... سوگلی بنگر افق را ... افق می تواند روشن باشد ... با همنفسی من ... با همدلی تو ... با من شدن تو ... با تو شدن من ... با ما شدن ما ... افق را بنگر ... راه بي نتيجه روبروم راهي درازه منم وپاي پياده توي امتداد جاده سنگره گريه زياده افقي كه روبرومه شط خون آسمونه لمس يك دست نوازش توي جاده آرزومه توي شن باد وغمه راه اين منه خسته ترينم توي كوره راه عصيان شورشي آخرينم همه ی خاطره هامو توي جاده جا مي ذارم واسه پايان شروعم پا به پام كسي ندارم روبروم راهي درازه منم وپاي پياده توي امتداد جاده سنگر گريه زياده زدم به سيم سفرساز پرم ازآهنگ هجرت پابه پام كسي نيومد توي رقص ريزش برگ پيش روم يه راه سخته كه كسي تهش نديده اين من واين دل عاشق با يه راه بي نتيجه روبروم راهي درازه منم وپاي پياده توي امتداد جاده سنگر گريه زياده مرا به جرم انتشار افکارم مواخذه مکنید که ویرانم ... ویرانم ... ویرانم ... بی هیچ کلامی ... بی هیچ ایما واشاره ای ... بی هیچ امیدی ... می نویسم ... خسته ام ... با کولی باری از غم ... قرار قرار نبود که راهمون از شب غم گذر کنه خورشید خنده های ما به شهر اشک سفرکنه قرارنبود غروب باشه رنگ طلوع عشق ما روزی بیاد که راهمون از همدیگه بشه جدا قرار نبود قلب منو بذاری وسفر کنی قصر بلور عشقمو بشکنی وهدر کنی قرارنبود نگاه من خالی شه از چشای تو دل همیشه عاشقم له بشه زیر پای تو بگو چی شد فصل قرار اون همه عشق وانتظار حجاب بین من وتو شکسته شدآخرکار حاصل با تو بودنه بغضی که همراه منه اما بدون که تا ابد دلم به عشقت می زنه قرارمون عاشقی بود تا لحظه سبز حضور تجسم سپیده بود تو جاده های سوت وکور قرارمون جاری شدن توی رگ ترانه بود زمزمه کردن حضور تو شب عاشقانه بود اما شکسته شد قرار شدیم اسیرروزگار خزون آرزو شده سهم من وتو از بهار هوای بی تو بودنه قفس پره تو هر نفس تشنه ی دیدارتوام تویی که بودی هم نفس بگو چی شد فصل قرار اون همه عشق وانتظار حجاب بین من وتو شکسته شدآخرکار حاصل با تو بودنه بغضی که همراه منه اما بدون که تا ابد دلم به عشقت می زنه دلم گرفته دوستان ... دلم گرفته ...
آرام باش آرام باش . . . تو خدا را داری آن حقیقت آن یگانه آن هوادار شبانه آرام باش آرام باش . . . تو خدا را داری "آن معبود" آن باکی آن همه خوبی و احساس و بها را داری آرام باش آرام باش . . . تو خدا را داری بس . . . بس نگو تنهایم بس نگو بی یاور بی یارم تو خدا را داری یعنی عشق معبود سنگ صبور بس خموش:ما خدا را داریم تو چشمات مال من نیست و نگات دنبال من نیست و چشات رو دزدکی دیدم تو قهوه ات فال من نیست و نمی دونی دیگه حالی توی احوال من نیست و نمی دونی تو از من دلخوری اما این ها اشکال من نیست و از اون وقتی که هیچ گوشی دیگه اشغال من نیست و نه تو ، نه هیچ کس دیگه تو استقبال من نیست و نمی دونی تو قلب تو دیگه جایی واسه امثال من نیست و یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیست و بهارش این جوری باشه نه امسال ، سال من نیست و نمی دونی ، نمی دونی ، نمی دونی تو چشمات مال من نیست و تو شراره من سپندم تو سحابی من ستاره قرار ما اول کوچ تا بن کوچه زندگی درده کار مرده کوه درده کاش خداوند سه چیز را نیافریده بود: عشق و غرور و دروغ زیرا اگر عشق نبود انسان به خاطر غرورش دروغ نمیگفت... ............ دوستی چیست؟ شاید شمعی است که هر دم میسوزد و شاید عشقی است که هردم می جوشد و شاید ترانه ایست که آوازه اش در دلها جاری است ولیکن هر چه هست زیباست... لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، با احترام سلامت می گویم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند. و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم. ولی نیافتمت. از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟ مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت. شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است. كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد. نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته. زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود. تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی ... الو ... الو ... سلام
بار ِ دلــتـنگـیـت ُ بستی ، دیگه وقت رفتنه
داری میری و فقط خاطره هات سهم منه
دلم از حادثه خونه ، چشام از خاطره خیس
دوس داری برو ولی نامه برامون بنویس *
به تو می رسم اگه موج ِ مسافر بذاره اگه دلبستگیــا لحظــه ی آخـــر بذاره
به تو می رسم به تو پولک نقره کوب ماه !
به تو می رسم به تو طلای این شب سیاه !
به تو می رسم به چشم ِ انتظاری که داری
به تو می رسم به آغوش ِ بهاری که داری
به تو که آینه ها محو تماشات می شدن
شبای تیره چراغونی ِ چشمات می شدن
* می تونی دل بـِکــنـــی تا ته ِ دنیا برسی
امروزُ رها کنی تا خود ِ فردا برسی
می تونی همسفر ِ خاطره های بد باشی
می تونی راه رسیدن به شبُ بلد باشی
می تونی تو چار دیوار ِ غربت ِ دنیا بری
می تونی هر جا بمونی ، می تونی هرجا بری
امّا هرگـــز نمی تونی غمُ تنها بذاری
تو مســــافری نمی شه غربتُ جا بذاری
خاطرت هرجا که باشی بازم اینجا می مونه
تا ابد غصه ی غربت ، تو دلت جا می مونه
بار ِ دلــتـنگـیـت ُ بستی ، دیگه وقت رفتنه
داری میری و فقط خاطره هات سهم منه
دلم از حادثه خونه ، چشام از خاطره خیس
دوس داری برو ولی نامه برامون بنویس *
به تو می رسم اگه موج ِ مسافر بذاره اگه دلبستگیــا لحظــه ی آخـــر بذاره
به تو می رسم به تو پولک نقره کوب ماه !
به تو می رسم به تو طلای این شب سیاه !
به تو می رسم به چشم ِ انتظاری که داری
به تو می رسم به آغوش ِ بهاری که داری
به تو که آینه ها محو تماشات می شدن
شبای تیره چراغونی ِ چشمات می شدن
* می تونی دل بـِکــنـــی تا ته ِ دنیا برسی
امروزُ رها کنی تا خود ِ فردا برسی
می تونی همسفر ِ خاطره های بد باشی
می تونی راه رسیدن به شبُ بلد باشی
می تونی تو چار دیوار ِ غربت ِ دنیا بری
می تونی هر جا بمونی ، می تونی هرجا بری
امّا هرگـــز نمی تونی غمُ تنها بذاری
تو مســــافری نمی شه غربتُ جا بذاری
خاطرت هرجا که باشی بازم اینجا می مونه
تا ابد غصه ی غربت ، تو دلت جا می مونه


فقط می خوام : 
شعر : معصومه جهش 


نگاه عشق...
نگاه اولت برام غریب بود نگاه دومت برام فریب بود
نگاه سومت عشق و یادم داد نگاه چهارمت دلمو به باد داد 










این کشتی از تلاطم دریایی غم شکسته است
تنها ننالم از غم ایام و جور یار
باشد مرا دلی که صد جا شکسته است
این حسرتم کشد که ز مرغان این چمن
بال من فلک زده تنها شکسته است
یک دل به سینه دارم یک شهر دلستان
بازار ما ز گرمی سودا شکسته است
ما دل شکسته از می مهر محبتیم
مینا ما ز نشئه صبها شکسته است
هر چیز بشکند ز بها افتاد ولی
دل را بها و قدر بود تا شکسته است
کجا روم ز سر کوی او که من
پای جهان دویده ام اینجا شکسته است





کی میباره بند بندم شب مهتابی دوباره
وقتی آیینه رو خواستی من بی کینه رو کاستی
حالا با آیینه هستی راستی کژتابی دوباره
کی میگه که مهر و کینه یه قماشن توی سینه
نه عزیزم شب تاریک روزای آفتابی داره
تو بت عاشق فروشی کولی خونه به دوشی
شوق آشیون نداری عاشقاتو می فروشی
آشیون جفت پرنده نوبهار گفت و خنده
حالا کی میگه جدایی حالا کی دل نمی بنده
ماه من
یعنی از هلال راز تا بدر ناز نون و کلوچه
ماه من
یعنی رنج گنج بیشتر اما گاهی گل و پوچه

کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ... 
| :قالبساز: :بهاربیست: |



